روزی بنام پدر

0 164

روزی بنام پدر …

چراغ های اتاقمان را خاموش کرده ایم و دور یه میز عسلی بزرگ حلقه زده ایم و گوش به زنگ در هستیم تا او بیاید…
این تصویری است که سالهای سال است در خانه ما در دفتر ایاممان ثبت میشود و این همان جشنی است که لحظه هارا به انتظار می نشینیم تا موعدش فرا برسد.
هر چند هرسال بعداز بریدن کیک این جشن موهای پدرم سفیدتر میشود اما قاب خاطراتمان بزرگ و بزرگتر میشود و ما هم جوانتر میشویم ولی جوانیمان را به پینه های همان دست هایی مدیونیم که الان کیک این جشن را میبرد.
اما همه که مثل ما نیستند!
هستند کسانی که کیک جشن پدرانشان را پدری نیست که ببرد…
آری میز عسلی جشن آنها تنها یک قاب عکس از پدر دارد و آن یادگاری هم بوی باروت و گلوله میدهد…
نگاه هایت را تیز کن برای دیدن لایه های پنهان این عکس قاب شده این اتاق! … و با من بیا …
بیا کمی برویم آنسوی آسمان شهر …
کسی چه میداند در دل این خانواده بی پدر چه میگذرد !؟ اینان که حلقه شده اند بر آخرین یادگاری پدر!! یعنی همین مستطیل چسبیده به خاک!
البته از پدر یادگاری های زیادی برجاست! نمونه اش همین فرزندان پاک! بچه هایی که به زلالی احساس پاکشان ته قلبشان ناگفته هایی با پدر دارند و امروزشان را بنام پدر اینجا جشن گرفته اند…
گل سرخی به یاد خون سرخ این آلاله ها و شمعی به یاد خاطرات برجا مانده از پدر در قلب تاریخ و کیکی به سفیدی روح پاک این مرد آرمیده بر سینه زمین، بساط سفره این جشن تولد است.
این سفره که بنام پدر پهن کرده اند با گوهری بنام مادر ؛ این کوه استوار و این تکیه گاه بودن ها که چارقد حجابش سایه بانی ایست از جنس پدرانه، زینتی غرور آفرین دارد…
پدر، میزبان خوبی است که اینگونه گل از گل بچه هایش میشکوفد وقتی احساسی آنها را به آغوش میکشد و می گوید آسوده باشید و خوشبخت زندگی کنید چون نام ها ، یادها و یادگاری های پدران شهر من نگهبان آسمان آبی این شهر است.
پدران دیروز ؛ پدران امروز و پدران آینده شهر من آسمان دلتان آبی و روزها به کامتان عسل…
روزتان مبارک…

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.